![]() |
![]() |
|
| الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار |
|
سمیناری در جزیره ی قشم برگزار می شود که باستان شناسانی از کشور های مختلف دنیا در آن شرکت می کنند(حدودا یک سال پیش) و در مورد آثار ها و بناهای تاریخی قشم بحث می کنند و بعد از سمینار یکی از باستان شناسان که به گفته ی هیتلر از نژاد برتر یا به زبان ساده تر اهل کشور آلمان بوددر میان کارکنان منطقه آزاد می نشیند تا به سوالات کارکنان منطقه جواب دهد.یکی از کارکنان منطقه که رویدری بود عکس مسجد جامع واقع در نخلستان(بنای قدیمی) را به آن باستان شناس نشان می دهد و نظرش را می پرسد که آن باستان شناس از بنا خوشش می آید و می گوید که حداقل ۸۰ سال قدمت دارد که درست هم تشخیص داده و اصرار می کند که باید این بنا را ببیند اما آن رویدری با تاسف می گوید آن را خراب کرده اند.با شنیدن این حرف مرد دیار ژرمن خشمگین می شود و قطرات اشک در چشمانش نقش می بندند و می گوید مگر شما فرهنگ ندارید که نماد شهرتان را ویران کرده اید؟وبه جد می گوید که من از بانیان این کار شکایت می کنم.
راستی چرا خراب کردیم؟مکانی که نمادی از فرهنگ ما بود چرا به راحتی بیل و کلنگ در آن فرو بردیم؟چرا یک آلمانی به خاطر فرهنگ ما گریه کند ولی ما به راحتی هر چه تمام تر از کنار اون بگذریم؟مگه ما ادعای فرهنگ نداریم؟مگر ما خودمان را در بالای رنکینگ با فرهنگهای استان نمی بینیم؟پس چرا کاری می کنیم که همه فکر کنند که مافقط این کلمه ی قلمبه را به یدک می کشیم و هیچ آثاری از آن نیست؟ حالا این که گذشت و خراب کردیم و هیچ راه بازگشتی ندارد.ما در حال حاضر یکی از آثار ثبت شده ای که نیمه پایدار است داریم خانه ی قاضی واقع در انجیری است.خانه ای که الان به عنوان انبار علف از آن استفاده می شود٬باید هر چه زودتر جلو تخریب کامل آن را بگیریم تا لا اقل این آثار تاریخی از دستمان در نرود که بعد ها انگشت به دهان و پشیمان بمانیم.هر چند شهردار زحمت کشمان می گوید تلاش هایی شده تا این آثار تاریخی نیست و نابود نشود.این تازه گوشه هایی از بی اعتنایی ما نسبت به فرهنگ گذشته شهرمان است و بگذریم از بی توجهی هایی که به اشخاص بزرگ و تاثیر گذار قدیم می شود که بعدها در موردش مینویسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/27ساعت 21:40 توسط ستاره سرخ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من برآنم که دراین دنیا خوب بودن - به خدا –سهل ترین کاراست ونمی دانم که چرا انسان، تا این حد، باخوبی بیگانه است. وهمین درد مرا سخت می آزارد! فریدون مشیری |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|